زندگی مسالمت آمیز با حیوانات یا بهتر در کنار حیوانات
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : دریادل

سلام

از اول ماه رمضون این ماه دوست داشتنی نبودم رفتم یه مدت کمک تو روستا

می خوام زیاد وقت نگیره هم یاداوریش  برا خودم هم اگر کسی خوند

زندگی با موش ها که اول تر سناک به نظر می رسه کلی نوشتم ولی از حوصله خارجه نوشتن دوبارش اینجا

موش ها رو می گفتم یه روز بعد از اینکه کارامو کردم یعنی افطار اماده کردم و منتظر این بودم که بابام هم از باغ بیاد یه کو چولو فرصت پیدا شد تا اونهمه کتابی که بار زدم اوردم بخونم را ورق بزنم ببینم چی به چیه .

که چشتون روز بد نبینه دیدم اقا موشه کلشو کرده بیرون ازپشت در زل زده ما رو نگا میکنه اول ترسیدم ..تعجب

بعدش که به خودم اومدم دیدم نه ترسیدن  فایده نداره فرارم نمیشه کرد جیغ زدنم که بلد نیستم گفتم یه کم نگاش کنم از رو بره دستمو گذاشتم زیر چونم نگاش کردم نخیر پرورو تر شد هی رفت پشت در اومد بیرون داشتم سکته می کردم به رو خودم نیووردم از یه در دیگه دییدم به سرعت نور از اتاق خارج شدم تا بابا اومد گفت اینا تو رو دوست دارن میان چرا من هستم هچی موش نیست چه کنیم اینم عاقبت ما دیگه فقط مونده بود موشا ما رو دوست داشته باشن به بابا گفتم دستت درد نکنه

این که یه کمی مرگ موش اماده کردیم هر جا که فکر می کردیم بره گذاشتیم بعد از افطار اومدیم نماز بخونیم چشمتون روز بد نبینه از در و دیوار که عنکبوت بالا میرفت یکی اوفتاد رو سجاده در همون موقع جناب موش همفرصت رو غنیمت دونسته از روی زانو های بنده پرش ارتفاع تمرین کردند نماز را به هر فلاکتی که بود تمام کردم اومدم برم بخوابم دیدم جیر جیرک رفته لای پتو تا بازش کردم پرید بیرون بیشتر از من هم ترسیده بود کلا روز جالبی بود تو عمرم انقدر حشره وحیوون یه جا ندیده بودم

تا صبح که خوابم نمیبرد از ترس ولی یاد فیلم سیندرلا و کوزت واینا اوفتادم که با موشا دوست بودن

ادامه دارد