یا من عطائه شریف
ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ : توسط : دریادل

روزگار می گذرد ودر گیر روزمرگی خود به تصویری رخورد می کنم که بگذریم تصویر گویا تر است ...

گاهی اوقات آنقدر دور خود حصار می کشیم تا بگونه ای که مبادا نسیمی وحتی صدای لطیف گنجشکی که سر صبح شروع  به خواندن می کند آرامش نداشته یمان را برهم زند .

اگر دقت کرده باشیم دین برای لحظات مضطر شدن بیاناتی دارد مثل :یا من اسمه دوا وذکره شفا

که گاهی اوقات که در دنیای پر از شلوغی هم اکنون به دنبال خودت می گردی؛سجاده مادر بزرگ وچادرش را برداری وسر بر دوش خدا ،های های بگریی و کتابش را برداری و به امید اینکه راهی برای هزاران مشغله ی بیهوده ای که برای خود ساخته ای بیابی و شاید درست تر باشد که بگویم از کاه کوهی ساختی ؛برمیداری وبا تمام وجود میخوانی

الهی انت کما احب فجعلنی کما تحب

و هنگامی که با تمام وجود فراخواندیش که به یاریت بیاید دوباره صدای مهربانش آرام وجودت را بند بند جانت را در میابدو میگوید

ادعونی استجب لکم

وچه قدر قشنگ گفت که خدا عارف عاشق می خواهد نه مشتری بهشت

وصدای گوش خراش یک زنگ بی موقع آنقدر تو را به انزوا میخواندکه خبری دهد تو را .

چشم هایم حال شنیدن کلمات را ندارند و بی تاب ووظطر میشوم ؛آنقدر کودکانه میتوانی آرامشم را بر هم زنی که طوفانی برکند تمام هستی ام را .

و وقتی به این تصویر میرسم میبینم انسان نیز میتواند زیر بار مشکلات باز تورا فراخواند باز از بودن تو بگوید

ودوباره صدای پیامک مرا به سوی خود میکشد وگوشم تمام چشم میشود تا بخواند ...

سنگینی باری که خدا بر دوشمان میگذارد آنقدر زیاد نیست که کمرمان را خرد کند آنقدر است که ما را برای دعا به زانو در آورد وچه زیبا خوادم که خدا بیش از آنکه میتواند مچت رابگیرد دستت را گر.فته است ..

وتامل که میکنم در میابم که چندی است گوش هایم بدهکار چشم هایم شده اند و میبینم هنوز وسعت دلم برای تو وبزرگی ات جایی ندارد و شرمنده میشوم و باز فرامیخوانمت و

چه بزرگوادر تنگناهای روزمرگی به من آموختی

که پرستیدن وبندگی تنها شایسته توست