پنج وارو نه
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸ : توسط : دریادل

خواهر کوچکم از من پرسید

5 وارو نه چه معنا دارد ؟

                                                من به او خندیدم

گفت بر روی درختان و دیوار دیدم !

                                             باز هم خندیدم

گفت خودم دیدم که دیروز مهرداد پسر همسایه ، پنج وارونه به منیر می داد

آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید ؟!

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم : بعدها وقتی که با دیدن بی وقفه غم سقف کوتاه دلت را خم کرد

بی گمان می فهمی                            پنج وارونه                         چه معنا دارد ......


نمی دونم چند هفته ای هست  که مثل ادمای گنگ دو رو برم رو نظاره می کنم هیچ وقت دوست نداشتم بزرگ شم یعنی از اون موقعی که یادم میاد لای ادم بزرگا بودم و از دنیا وپیله ای که دور خودشون بسته بودن متنفر بودم  این متنم آسکاریس تو دفتر خاطراتم نوشته بود با یه دست خط کاملا بچگانه یادش بخیر چه روزگاری داشتیم هر وقت حرصش از دست دبیری یا بچه ها در میومد می گفت خیلی آسکاریسی به قول بچه هاآسکاریسش جهانی شده بود همه تو خونه هامون می دونستن اسکاریس کیه چقدر خوب بود معاون مدیر دبیرا که از دست ما و کارامون خسته بودن دم آخری کلاسمون رو کنار دفتر گذاشتن ولی روز از نو روزی از نو 25 نفرمون یه گوله اتیش بودیم اروم وقرار نداشتیم همه باهم اشوب به پا می کردیم معاونمون می گفت ماشالله یه دستن و هیچ وقتم نمی تونستن مچمون رو بگیرن نمی دونم برا چی یاد اون موقع  ها کرم خیلی ازش نگذشته ولی انگار صد سال از اون صمیمیت دور شدیم چند روز پیش آسکاریسو دیدم بهم گفت چیه اروم شدی از تو بعیده بشینی و گوش بدی یادته اون موقع ها از بس حرف می زدی  کلا فمون می کردی جوابی براش نداشتم خواستم از اعتکاف بگم  یه عالمه حرف بود خواستم از درخت شا هتوت براش بگم  خواستم از دانشگاه بگم دیدم حوصله حرف زدن ندارم یعنی تازگیا متوجه شدم هر کی دنبال یه جفت گوش شنوا می گرده برای حرفای نگفتش وحوصله شنیدن  رو از کسی نداره ولی خوبه خیلی دوست دارم گوش بدم جذابیتش از حرف زدن بیشتره وقتی غصه ها شادیا و خنده  ها و گریه ها رو می شنوی می بینی خوبه یه چیزایی رو می فهمی و درک می کنی که از شنیدنم بیشتره اون روز یکی داشت برام دردو دل می کرد و می گفت من هیچ کی رو ندارم سن زیادی داشت همین جوری تو حرم کنارم نشست شروع کرد به دردو دل گفت آدم بچه نداشته باشه هم خیالش راحته که دیگه هیچ کی رو نداره از دنیا می گفتو سختیاشو و یه عالمه حرف زد حرفاشو با تمام وجود گوش می کردم  دیدم با این همه که از سنش گذشته هنوزم به دنیا و ما فیها ش امید داره در پی انتقام هی نفرین می کنه از بی کسی می گه یهو یاد خودم افتادم دیدم اره قبلا منم می گفتم تنهام ولی یه روز تو اوج تنهایی وقتی کتابی رو که بهم هدیه داده بود باز کردم و ناراحت بودم از تنهایی بازش کردم تا ببینم چی نوشته توش تا آرومم کنه تندی بدون هیچ نیتی بازش کردم نوشته بود

هو معکم اینما کنتم حدید آیه 4