نقاره می زنند خلیلی عطا گرفت ....
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : دریادل

مشهد

صبح صحن انقلاب ....

چه صفایی داشت ...

مشکل بهانه است که ما را صدا کنی                                          

                                                 کاسه های خالی ما را طلا کنی ...

مریض آمده اما، شفا نمی‌خواهد
قسم به جان شما، جز شما نمی‌خواهد

برای پیش تو بودن، بهانه‌ای کافی‌ست
بهشت لطف کریمان، بها نمی‌خواهد

دلیل ناله‌ی من، یک نگاه محبوب است
وگرنه درد غلامان، دوا نمی‌خواهد

فقیر آمدم و دلشکسته پرسیدم:
"مگر که شاه خراسان گدا نمی‌خواهد؟"...

دلم به عشق، تو تا آسمان هشتم رفت
نماز در حَرَمت، «اهدنا» نمی‌خواهد

همین قدر که غباری بر آستان باشد
رواست حاجت عاشق، دعا نمی‌خواهد

تو آشنای خدایی، کدام رهگذری
در این جهان غریب، آشنا نمی‌خواهد؟

ببین به گوشه‌ی صحنت پناه آوردم
مگر کبوتر آواره، جا نمی‌خواهد؟

به حکم آنکه «علیک الرفیق، ثم طریق»
دلم بدون رضا (ع)، کربلا نمی‌خواهد

خدا مرا به طواف تو مبتلا کرده‌ست
طواف کعبه بخواهم، خدا نمی‌خواهد

نگفته است، حیا کرده شاعرت آقا
نگفته است، نه اینکه عبا نمی‌خواهد