یا حبیب الباکین
ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ : توسط : دریادل

میگن اگه کسی بد باشه خدا توفیق گریه برا ارباب بهش نمیده

یادمه میگفتنن زیاد بگین اللهم  الجعل عواقب امورنا خیرا 

خدایا نذار پیش ارباب روسیاه باشم به بزرگیت قسم به خوبات ..........

یعنی تو هم که میبینی آدم  یه بدی می بیننه وده تا خوبی نمیبینیه روتو از آدم برمیگردونی و میریییییییی... ...........

بزرگااا

به حق خوبا وآبرودارای این ماه به حق پدرشون که نوکریشونوو کردم  به حق مادرشون..

اللهم جعل عواقب امورنا خیرا

               دوستان،آشنایان ما رو از دعای خیرتون محروم نکنین


 
جایگااه...
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱ : توسط : دریادل

آیت الله اراکی میفرمایند:

شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت

پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟

با لبخند گفت: خیر

سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟

گفت: نه

با تعجب پرسیدم ، پس راز این مقام چیست؟

جواب داد: هدیه مولایم حسین است!

گفتم چطور؟ با اشک گفت:

آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد.

آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت:


به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ......باشد تا در قیامت جبران کنیم.....



 
دهشتناک
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱ : توسط : دریادل

تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی‌! یکی‌ دیروز و یکی‌ فردا . . .


 
داستان تکراری غیر قابل تکرار
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱ : توسط : دریادل

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی
به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله
تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم
مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود
و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش
نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و
چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم"