ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩ : توسط : دریادل

ز کربلا که آمدی

                       خواهی دانست

                                              فراق بهشت با آدم چه کرد!

اول به زائر کربلا نظر می کنه بعد به مهمونای خودش.


خودشو برای عرفه رسونده مشهد ...

تا بلکم از پنجره فولاد امام رضا دوباره برات کربلا بگیره

وقتی زنگ زد مشهده دلم گرفت یعنی دلم خواست 

التماس دعا

اللهم عجل فی فرج مولانا یا بقیه الله


 
مکه
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ : توسط : دریادل

چهار و نیم صبح مکه بودیم. دیشب هشت و نیم از مدینه راه افتادیم. ماشین یک اتوبوس بود که سقفش را برداشته بودند. لباس احرام را از مدینه پوشیده بودیم. و مراسم مسجد و بعد سوار شدن و آمدن و آمدن. سقف آسمان بر سر و ستاره‌ها چه پایین، و آسمان عجب نزدیک. و من هیچ شبی چنان بیدار نبوده‌ام و چنان هشیار به هیچی زیر سقف آن آسمان و آن ابدیت، هر چه شعر که از برداشتم خواندم ـ به زمزمه‌ای برای خویش ـ و هر چه دقیق‌تر که توانستم در خود نگریستم تا سپیده دمید. و دیدم که تنها «خسی» است و به «میقات» آمده است و نه «کسی» و به «میعادی». و دیدم که «وقت» ‌ابدیت است، یعنی اقیانوس زمان. و «میقات» در هر لحظه‌ای. و هر جا. و تنها با خویش.

چرا که «میعاد» جای دیدار تست با دیگری. اما «میقات» زمان همان دیدار است و تنها با «خویشتن».

و دانستم که آن زندیق دیگر میهنه‌ای یا بسطامی چه خوش گفت وقتی به آن زائر خانه خدا در دروازه نیشابور گفت که کیسه‌های پول را بگذار و به دور من طواف کن و برگرد. و دیدم که سفر وسیله دیگری است برای خود را شناختن. این که «خود» را در آزمایشگاه اقلیم‌های مختلف به ابزار واقعه‌ها و برخوردها سنجیدن و حدودش را به دست آوردن که چه تنگ است و چه حقیر است و چه پوچ و هیچ.

 و هر چه دقیق‌تر که توانستم در خود نگریستم تا سپیده دمید. و دیدم که تنها «خسی» است و به «میقات» آمده است و نه «کسی» و به «میعادی».

و دیدم که «وقت» ‌ابدیت است، یعنی اقیانوس زمان. و «میقات» در هر لحظه‌ای. و هر جا.

خسی در میقات