ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط : دریادل

 

چهارشنبه شده است!

نماز صبح را که میخواند لختی دراز میکشد[میگوید بنویس:  (( رودروایسی که ندارم!خب خواب بین الطلوعین هم حلاوتی دارد)) و میخندد]

هشت صبح که میشود برمیخیزد.گرچه لفظ ((نان و پنیر)) مساوی است با صبحانه ولی او این تساوی را از اوایل عمرش به تناقض کشانیده است.

یادش نمیاید که چه میخورد  به اسم صبحانه و اصلا آیا چیزی میخورد یا نه! آخر واو امروز سفری در پیش دارد.سفری سیصد کیلومتری که یک روز بعد صد کیلومتردیگر به آن اضافه خواهد شد.

از خانه میزند بیرون تا تقلایش را برای اخذ وامی که مدتهاست برایش میکوشد ادامه دها.این تقلا تا نزذیک ظهر ادامه میابد;چه تقلای سختی است.

هنوز ظهر نشده است که به او خبر میدهند امکان دارد سیصد کیلومتر آنطرف تر تریبونی برایش برپا باشد .

او کیست و چه عنوانی دارد؟خودش هم این را نمیداند.ولی نمیترسد ;چراکه سالهاست مترصد چنین فرصتهایی بوده است.اشتیاقی عجین شده با مختصری اضطراب.

سوار سواری زردرنگی میشود تا سیصد کیلومتر آنطرف تر پیاده شود.اما این مرکب زردرنگ او را دویست و نود کیلومتر بیشتر نمیبرد.میاسیتد و میگوید:نماز و نهار!

او که احساس میکند ممکن است دیر بر سر قرارش حاضر شود ,دستی تکان میدهد و باز هم سواره و شتابان به سوی تریبون.

محوطه ای خاکی و بعد فضای سبزی زیبا را پشت سر میگذارد تا به مقر تریبون برسد.

و باز هم چه مظلوم مانده است این فرهنگ و این تریبون و این فرهنگیان تریبون به دوش!

قبلا و پیشاپیش عذر خواهی شده است که اگر ظرفیت تریبون جواز سوار شدن را به تو نداد ناراحت نشوی;و او گفته است:  ((هرچه بادا  باد))

محوطه مقر را سیاه کرده اند ;هرکس به اندازه وسع خودش و در شعاع ارزشهای خویش!

قدیم تر ها اعتکاف صفای دیگری داشت;چراکه غریب مانده بود ولی هرچه قریب تر شد غریب تر ماند نزد باغچه دل.

مقر سیاه پوش شده غریب مانده بود و عجب صفایی داشت.

وقتی وارد شد بوی جبهه توی دماغش پیچید و قوه دماغی اش را مست کرد.

حدیثی و توسلی و ....  !

عنوانی که برایش انتخاب شده بود میطلبید تا خودی نشان بدهد.

هرچند خود نشان میداد اما انقدر غرق نشد که مرثیه را نشنود:

((تو دلم یه دنیا حرفه که میخوام بگم براتون                تو بگو به من کجایی تا ببوسم خاک پاتو

آقاجون دلم گرفته مثل آسمون پاییز                          میدونم مرغ دل من دوباره کرده هواتو

باخودم یه عهدی کردم که اگه تورو ببینم                     با همون نگاه اول جونمو بدم براتون

گل زهرا ,گل زهر,گل زهرا,گل زهرا...))

((بزرگواری کردید ,یه نمایشگا کوچه های بنی هاشم خیابان عمار یاسر هست کاستی این جا را جبران میکند,شرمند کردید))به سمت حرم میشتابد غافل از اینکه اختلاف زاویه امام و مطهری اورا به حریم رهنمون میسازد.

غربت امامزاده ای غریب در تلاطم باد و غبار او را به نزد خویش میخواند تا شاید نذری کند.

گرسنه است,اما نمیداند آیا قوتی که دارد غالب روحش خواهد شد؟آخر قوت قالب امروزش سالهاست در تحریم است.

دماوند مهدویت همچون همیشه شعر زیبای ((ای گنبد گیتی)) سر داده است.

هوا به غروب میماند,نم بارانی در دامنه دماوند مهدی(عج)میبارد.

خوب است بنشیند وتفکر نماید.

همه غولهای ذهنی باید در دامنه این ((گنبد گیتی))شکست داده شوند.

بالاخره قوت قالب 25 ساله اش غالب میشود.

((خوب نیست,ولی بد هم نیست))

((زورکی میل نفرمایید,مریض شوید بنده هیچگونه مسئولیتی بر عهده نخاهم داشت))

باز هم گرگ و میش شده است.

به یاد آن روزی که در گرگ و میش ((حی علی الفلاح))در دامنه ((دماوند)) ((بر سر خوان سلیمان دانه از موران خواسته بود))اینبار  وضوئی میسازد تا بر سر خوان سلیمان رفته و سعادت را از سلیمان ولایت بخواهد.

 

                                                                                      آیا ادامه دارد ؟

 

 

 


 
نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط : دریادل

شنیده می‌شود از آسمان صدایی که ...
کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...
نبوده هیچ‌کسی جز خدا، خدایی که ...
نوشت نام تو را، نام آشنایی که ...

پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد
و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد
نوشت فاطمه، هفت آسمان مزین شد
نوشت فاطمه، تکلیف نور روشن شد
دلیل خلق زمین و زمان معین شد

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل ـ قصیده نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد
ز درک خاک مقام فراتری دارد
خوشا به حال پیمبر! چه مادری دارد!
درون خانه بهشت معطری دارد


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
نمایشگاه کتاب
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط : دریادل

جمعه :

نمایشگاه کتاب ،

کل نمایشگاه رو گشته بودیم خسته بودیمو رفتیم تو این غرفه در نداشت یعنی ورود ممنوع نداشت خسته بودیم نشستیم رو صندلی غرفه دارها چند بار نگاهمون کردن خسته بودیم پاشودنمون نمیومد .

بلاخره پا شدیم رو میزاون غرفه یه کتاب دیدیم طرح رو جلدش خیلی جالب بود

 

 

رفتیم غرفه ی  روایت فتح می خواستیم کتابای شهید آوینی رو بخریم ناراحتگفتن چاپ مجدد نداریم دیگه باید بر می گشتیم کلی ناراحت شدیم دلیلشو که پرسیدیم گفتن همسر شهید آوینی اجازه ی چاپ نمیده داشت دیر میشد داشتیم بر می گشتیم همین جوری به غرفه ی انتشارات امام موسی صدر رسیدیم رفتیم بلوتوث بگیریم دیدیم یه اقایی (مهندس فروزان ) که شبیه خیلی شبیه امام موسی صدر هستن تو غرفه نشستن ،از مسولین غرفه پرسیدیم کین از قضا گفتن _داماد وخواهر زاده ی امام موسی صدر هستن ایشون - مسولین غرفه رفتن کناربا هامهندس فروزان سلام علیک کردیم جا باز کردن تو غرفه نشستیم پیششون

تو نگاه ایشون میتونستی برق نگاه ومهربونی امام موسی صدر رو حس کنی

روبه روشون نشستیمو هر بار که نگاهشون می کردم یه نگاهم به عکس امام موسی صدر می کردم و چقدر شباهت

خیلی دل گیربودن از پیگیری ها و به دقت و تفصیل تمام همه چی رو برامون تعریف می کردن .