نوید رحمت
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸ : توسط : دریادل

 

چند تا جمله

1-گر کیمیا دهندد بی معرفت گدایی

2-بزرگی معصیت به بزرگی کسی هستش که نا فرمانیشو می کنی

3-واین جمله که خدا تو همیشه کسی رو داری که مجازاتش کنی ولی من کسی رو پیدا نمی کنم که منو ببخشه 

 

امام زین العابدین

بزرگترین حق خدا بر تو اینست که او را بپرستی وبرایش شریکی قرار ندهی که اگر این کار را با اخلاص انجام دهی خداوند حقی برای تو بر خود واجب می کند و آن اینست که امور دنیا وآخرت را برایت کفایت می کند اصول کافی جلد 2

ما امتحان تفسیر سوره لقمان داریم این ترم

ذیل یه ایه واذ قال لقمان لابنه :

ای پسرم از آن روزی که بدنیا افتادی پشت به دنیا و رو به اخرت کردی و خانه ای که داری به طرف آن می روی نزدیک تر است از خانه ای که از ان دور می شوی پس همواره با علما بنشین و........

بدان اگر طلب علم از تو فوت شود  در اخرتت شکست خورده ای  و در روز وشب  ساعت هایت  را بهره ای بگذار برای طلب علم برای اینکه عمر گرانمایه را هیچ چیز چون ترک علم ضایع نمی کند

به خود من واگذار نموده اند اهمال نکنم

 

 

از لقمان می پرسند جامع تمام حکمت هایت در نهابت می گوید :

اینکه خود را برای چیزی که برایم ضمانت کرده اند به زحمت نیاندازم و انچه را که به خود من واگذار نموده اند ضایع نگردانم (یعنی  عمر خود را صرف رزقی که ضامن ان نشده ام نسازم و در باره سعادت اخرتم که

به خود من واگذار نموده اند اهمال نکنم

...

با هم قرار گذاشته بودیم پله بشیم براهم از عشقمون وبزرگیش ورسیدن به اون همدیگرو کمک کنیم ودوباره مث همیشه تو کتابام دنبال چیزی می گشتم تا بنویسم براش تا تکراری نباشه چون می دونستم خیلی پله ها رو تنهایی رفته بالا می خواستم دستمو بگیره با هم بریم

و لی یهو( منم زیاد پایین پله نبودم) ولی از همون جا کله پا شدم یه اشتباه یه غفلت همه چی به باد رفت ،بزرگیشو به یاد م اورد ولی دیگه تاب نگاه کردن به آسمونشو نداشتم می خواستم برم یه جایی که نباشه  یه جایی که نبینمش تا شرمنده بشم و لی دریغ که هیچ نقطه ای را خالی از وجودش پیدا نکردم  ودیروز پریروز که کتابامو جمع می کردم اول کتابمو دیدم

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

یه حس خوب داشتم برا شروع کردن انگار  زخمام خوب شده بود انگار دستاشو از آسمون اورده بود پایین تا بگه خودم دستتو می گیرم بگو یا علی

یا علی گفتیمو عشق آغاز شد

پله پله اروم اروم اوردم بالا بدون هیچ منتی بدون اینکه بیادم بیاره که غفلت کردم از شکرش به خاطر داشته هام هنوزم دستمو رها نکرده

 

آنکس که تو را شناخت جان را چه کند

فرزند وعیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

دیوانه تو هر دو جهان را چه کند


 
 
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ : توسط : دریادل

در میان خاطرات تلخش  به دنبال چه می گردد ؛ به چه امید ورق های ذهنش را به تکرار زیر ورو می کند

می دانم که او در رویاهایش انهم از دریچه ای کوچک رو شنایی را لمس کرده و تاریکی های تقدیرش را با آبرنگ روییایش رنگ کرده است .

چه فایده که این رنگها واقعی نیست و در مقابل تیرگی حقیقت رنگ می بازد و از بین می رود

او به چه امید مبارزه می کند او که خود می داند مثل گلی است که ایستایی در مقابل زمستان را ندارد

او که می داند فصل ویران شدنش فرارسیده پس چرا دست از رویش بر نمی دارد .

براستی او به چه می اندیشد


 
به نام او
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸ : توسط : دریادل

آنکه تو را یافت چه گم کرد وآنکه تو را گم کرد چه یافت

معبودا عشق تو آزادگی و ایثار به ارمغان می  آورد